يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.
1-با احمق بحث نكنم و بگذاریم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.
2-با وقيح جدل نكنیم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه ميكند.
3-از حسود دوري كنیم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید..
4-تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا می کند، ترجيح دهیم.
5-از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.
6-بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است..
7-کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.
8-از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.
9-دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.
10-از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.
عاقلانه ترين کلمه "احتياط " است
حواست را جمع کن
دست و پا گير ترين کلمه "محدوديت" است
اجازه نده مانع پيشرفتت شود
سخت ترين کلمه "غير ممکن" است
اصلا وجود ندارد
مخرب ترين کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرت باش
تاريک ترين کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کن
کشنده ترين کلمه "اضطراب" است
آن را ناديده بگير
صبور ترين کلمه "انتظار" است
هميشه منتظرش بمان
با ارزش ترين کلمه "بخشش" است
سعی خود را بکن
قشنگ ترين کلمه "خوشرويی" است
راز زيبايی در آن نهفته
سازنده ترين کلمه "گذشت" است
آن را تمرين کن
پرمعنی ترين کلمه "ما" است
آن را به کار ببر
عميق ترين کلمه "عشق" است
به آن ارج بده
بی رحم ترين کلمه "تنفر" است
با آن بازی نکن
خودخواهانه ترين کلمه "من" است
از آن حذر کن
نا پايدارترين کلمه "خشم" است
آن را در خود فرو بر
بازدارنده ترين کلمه "ترس" است
با آن مقابله کن
با نشاط ترين کلمه "کار" است
به آن بپرداز
پوچ ترين کلمه"طمع " است
آن را در خود بکش
سازنده ترين کلمه "صبر" است
برای داشتنش دعا کن
روشن ترين کلمه "اميد" است
هميشه به آينده اميدوار باش
"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.
"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"
بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.
او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!
او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود
که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...
يک روز زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
صاحب مغازه گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
زن گفت : اينجاست ...
صاحب مغازه گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است که ميتوان به هر کسي داد و پاداش بسيار برد
طواف خانه دل کن که کعبه را خلیل ساخت و دل را خدای خلیل
یک تاجر آمریکایی نزدیک یکی از روستاهای مکزیک ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. تاجر از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهیگیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری! ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی، اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی. بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی. این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک. اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی. ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال! ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره. ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکدۀ ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی. !!!!!!!!!!
در منزل حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!
در منزل سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
در منزل فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
در منزل خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
در منزل مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود.. هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم.. جان تو را قربان شوم!
در منزل بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !
در منزل منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
در منزل نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
در منزل شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تانگاه که توانستن سرودی است
در منزل سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
در منزل فروغ :
نیستم... نیستم... اما می آیم... می آیم... می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم .. می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد...
امروزه مسلمانان به علت دوري از قرآن وتعاليم آن، از قافله ي تمدن بشري عقب افتاده اند و با وجودي كه داراي جمعيتي بيش از يك ميليارد مي باشند، خود باخته اند و از تفرقه ميان خود به شدت رنج مي برند، دشمنانشان بر آنان مسلط شده اند و در عمل به جاي پيروي از دستورات قرآن، از اوامر قدرتهاي بزرگ كه دشمن دين و قرآن آنها مي باشند، پيروي مي نمايند و اين در حالي است كه پيروي از دستورات قرآن آنان را از اين ذلت نجات خواهد داد و شكوه وعظمت گذشته را به آنها باز خواهد گرداند. پشت كردن به قرآن در اين دنيا براي مسلمانان، ذلت و خواري را براي آنها به بار آورده است و در روز آخرت نيز شكايت پيامبر از آنها را به دنبال خواهد داشت، در آن روز كه امت محمد (ص) از زبان پيامبرشان اين شكايت را مي شنوند كه پروردگارا قوم من اين قرآن را از خود راندند.(فرقان/30) امروزه به رغم تبليغات وسيعي كه در كشورهاي غربي عليه اسلام و مسلمانان وجود دارد، روز به روز به تعداد كساني كه با تحقيق درباره ي قرآن به دين اسلام مي گروند، افزوده مي شود.
اين افراد با توجه به حقايق و تعاليم شگفت انگيز قرآن و بدون توجه به زندگي مسلمانان امروزي به حقانيت دين اسلام پي مي برند و جالب اين كه عده اي از آنها بعد از پذيرش دين اسلام اعلام مي كنند كه مسلمانان خود از تعاليم قرآن و اسلام فاصله گرفته اند و خدا را شكر گذارند كه قبل از آشنايي با مسلمانان، با قرآن و حقيقت اسلام آشنا شده اند. مطالعه و بررسي قرآن با انصاف و بدون تعصب باعث شده است كه بسياري از محققين غربي به حقانيت قرآن ايمان بياورند و تعدادي از آنان نيز به دين اسلام مشرف شوند اما متأسفانه موج تبليغات ضد اسلام در غرب و مشكلاتي كه براي تبليغ دين اسلام در اين كشورها وجود دارد، باعث دوري عامه ي مردم از مطالعه در مورد حقيقت قرآن و اسلام شده است و كتابهاي محققين خود آنان نيز كه به اسلام گرويده اند و يا حد اقل حقايقي از آن را بيان نموده اند، در جامعه نفوذ وانتشار زيادي ندارد. اما بايد مطمئن بود كه خورشيد همواره زير ابر نمي ماند و چراغ الهي هرگز خاموش نمي شود. توجه به قرآن و تحقيق در مورد آن از دوره ي رنسانس تا دوران معاصر مورد توجه ي تعدادي از دانشمندان غربي قرار گرفته است و آنان بعد از پي بردن به عظمت قرآن، نظرات جالبي را بيان نموده اند كه بيان تعدادي از اين نظرات خالي از لطف نيست :
1. گوته مي گويد : اگرچه ما همواره از قرآن روي برمي گردانيم و در همان مرحله ي اول از آن اظهار تنفر مي نماييم اما آن خيلي زود ما را به سوي خود جذب كرده و شگفت زده مي نمايد و در نهايت ما را وادار مي كند كه در مقابل آن سر تعظيم و احترام فرود آوريم. سبك و اسلوب قرآن و هماهنگي و توافق آن با محتوا و هدفش محكم و استوار، بسيار عالي و باشكوه، با هيبت و سرسام آور و داراي رفعتي حقيقي و ابدي است. ازاين رو اين كتاب در تمام زمانها، تأثيري نيرومند از خود به جاي مي گذارد.
2. ولتر مي گويد : اگر تمام قرآن را از اول تا آخر آن بخوانيد، يك كلمه ي كودكانه در آن نخواهيد يافت. قرآن درحقيقت مجموعه اي است از پندهاي اخلاقي، دستورهاي ديني، راز ونياز به درگاه خداوند، تحذير و تشويق جهانيان و شرح سرگذشت فرستادگان خدا.
3. توماس كارلايل مي گويد : قرآن اساس تشريع براي هر زمان و مكان و سرچشمه ي احكام قضايي و قانون متبع در امور زندگي بوده و راه زندگي سعادتمندانه اي را براي پيروان خود روشن مي سازد. يكي از مزاياي قرآن كه دقت آن باعث دهشت و اعجاب من شده است، اين است كه در جمله هايي كوچك به بعضي از حقايق بزرگ اشاره نموده است .
4. دكتر جرنيه ي فرانسوي علت مسلمان شدن خود را اينگونه بيان مي كند : من تمام آيه هاي قرآن را كه درزمينه ي علوم طبيعي و بهداشت و طب بودند، مطالعه نمودم و آنها را با دقيق ترين قوانين علوم طبيعي و پيچيده ترين اصول ثابت شده ي علوم عقلي منطبق ديدم ويقين پيدا كردم كه هزار سال قبل جز خدا هيچ كسي بر روي زمين از آن قوانين و اصول آگاه نبوده است؛ پس به حقانيت و خدايي بودن چنين كتابي ايمان آوردم.
5. ريتو بنورث اعتراف مي كند : علوم طبيعي و فلكي و فلسفه از قرآن اقتباس شده است و علما مديون قرآن هستند.
6. جي مارگوليوت مي گويد : اقرار مي كنم كه قرآن مهمترين موقعيت را در ميان كتابهاي مذهبي جهان به خود اختصاص داده است؛ گرچه قرآن در اين طبقه ي ادبياتي جوانترين اثر به حساب مي آيد اما تأثير شگرفي را كه بر عده ي زيادي از مردم گذاشته است، همچنان به ديگران ارزاني مي دارد. اين كتاب براي اولين بار از افراد ناهمگون قبايل صحرايي در شبه جزيره ي عرب، امتي از قهرمانان ساخت و آنان نيز به نوبه ي خود اقدام به ايجاد چنان سازمانهاي وسيع سياسي مذهبي در جهان اسلام نمودند كه يكي از بزرگترين نيروهايي است كه اروپا و غرب براي آن حساب ويژه اي باز نموده اند.
7. موريس بوكايل مي گويد : بررسي كامل عيني و بي طرفانه ي قرآن در پرتو دانش مدرن، ما را به درك توافق بين اين دو (قرآن وعلم) رهنمون مي سازد و نيز اين حقيقت را روشن مي سازد كه در زمان محمد، نه او و نه هيچ انسان ديگري نمي توانسته است چنين مطالب شگفت انگيزي را كه با علم امروز مطابقت مي كند، به رشته ي تحرير در آورد.
8. ماكسيم رودنسون،نويسنده ي ماركسيست مي گويد : قرآن كتاب مقدسي است كه عقلانيت جايگاه بسيار بزرگي را در آن اشغال نموده است. در اين كتاب خداوند براي مردم همواره دليل و برهان ارائه مي نمايد و در مناسبتهاي متعدد براي انسان تكرار مي كند كه پيامبران همراه دليل وبرهان مبعوث شده اند. به نظر مي رسد عقل گرايي قرآني همچون سنگ، سخت، مستحكم و اصلي بنيادي است.
9. جان ديون پورت مي گويد : قرآن تا آن حد معجزه ي جاويد شناخته شده است كه محمد (ص) آن را دليل قوي و مؤيد رسالتش اعلام نمود و آشكارا فصيح ترين مردان آن روز عربستان را به مبارزه دعوت نمود تا يك سوره مانند قرآن بياورند. قرآن مانند انجيل نيست كه فقط به عنوان ميزان و شاخصي درباره ي عقايد ديني، عبادت و عمل پيروان آن شناخته شده باشد بلكه داراي مكتب و روش سياسي نيز هست. كليه ي مسايل حياتي و مالي با اجازه ي همين منبع و مصدر قانونگذاري حل مي شود. در ميان محسنات زيادي كه قرآن به حق واجد آن است، دو نكته ي بسيار مهم وجود دارد يكي لحن تعظيم و تكريم هنگام ذكر نام خداوند و ديگري وجود نداشتن فكر، بيان و يا داستاني خلاف تقوا يا حاكي از سوء اخلاق و بي عفتي و عدم طهارت كه آن را معيوب و لكه دار نمايد در صورتي كه با كمال تأسف اين نواقص در موارد بسيار زيادي در كتب يهود ديده مي شوند .
10. ويل دورانت مي گويد : در قرآن قانون و اخلاق يكي است. رفتار ديني در قرآن شامل رفتار دنيوي نيز هست و همه ي امور آن از جانب خداوند وحي شده است.
11. ادوارد گيسبون مي گويد : قرآن دستور عمومي و قانون اساسي مسلمين است؛ دستوري است شامل مجموعه قوانين ديني، اجتماعي مدني، تجاري، نظامي، قضايي،جنايي و جزايي.
12. هربرت جرج ولز مي گويد : قرآن بهترين راهنماي يك عقيده ي قلبي يعني توحيد و اخلاق فاضله است. شايد نيروي معنوي اين كتاب منحصر به سادگي اوامر و نواهي آن باشد چنانكه گاهي يك كلمه ي آن چندين حقيقت را در بر مي گيرد. قرآن كتاب علمي، ديني، اجتماعي، تربيتي، اخلاقي و تاريخي است. مقررات و احكام آن با اصول قوانين ومقررات دنياي امروزي هماهنگ و براي هميشه قابل پيروي و عمل است.
13. رود يويل كشيش فرانسوي مي گويد : قرآن روحي قوي است كه يك ملت فقير و نادان را منقلب نمود و تمدن نيرومندي را كه رونق كامل داشت، به وجود آورد ؛ تمدني كه بالهاي خود را از سمت غرب تا اسپانيا و از سمت شرق به حدود هند و چين گسترش داد و در اندك زماني امپراتوري بزرگي را تأسيس نمود. قرآن مقام والايي دارد. اروپا نبايد فراموش كند كه مديون اين كتاب است؛ كتابي كه آفتاب علم را در ميان تاريكي قرون وسطي در اروپا جلوه گر ساخت.
14. پروفوسور هانري كربن (فيلسوف معاصر فرانسوي) : اگر انديشه هاي محمد خرافي بود و يا اگر محمد پيامبر خدا نبود هيچگاه جرات نمي كرد حرفي از علم به ميان آورد و بشر را به علم دعوت كند.
15. پروفوسور آرتور ج.آربري (دانشمند و خاورشناس انگليسي) : هنگامي كه به پايان ترجمه قرآن رسيدم موضوعي (مربوط به زندگي ) مرا پريشان كرده بود، اما در طول ايام پريشاني، قرآن مرا چنان آرامشي بخشيد و چنان حفظ كرد كه براي هميشه رهين منتش شدم.
16. آلبرت انيشتين (متفكر و فيزيكدان فوق بزرگ جهان) : قرآن كتاب جبر يا هندسه يا حساب نيست بلكه مجموعه ي قوانيني است كه بشر را به راه راست هدايت مي كند، راهي كه بزرگترين فلاسفه از تعريف آن عاجزند.
17. دكتر گوستاولوبون (مورخ بزرگ و مشهور فرانسوي) : قرآن كه كتاب آسماني مسلمين است، به تعاليم و دستورات مذهبي منحصر نمي شود بلكه مشتمل است بر دستورات سياسي و اجتماعي، خيرات، نيكي، مهمان نوازي، اعتدال در خواهش هاي نفساني، وفاي به عهد، اكرام به والدين، كمك كردن به بيوه و يتيم وسرپرستي آنان، نيكي كردن در مقابل بدي و... كه در موارد متعددي به آن ها تاكيد شده، و در آن تمام اين صفات و خصلت هاي پسنديده تعليم داده شده است.
18. ج.م . رودويل (اسلام شناس انگليسي) : قرآن مقام والايي دارد، زيرا نام خداوند و خالق جهان و ستايش او را در ميان ملل بت پرست نشر داد و آن را به همه كس اعلام كرد. اروپا نبايد فراموش كند كه مديون قرآن است. همان كتابي كه آفتاب علم را در ميان تاريكي قرون وسطا در اروپا جلوه گر ساخت.
19. ارنست رنان مي گويد : اگر كسي خواسته باشد به كتابي كه از آسمان نازل شده است ايمان بياورد، آن كتاب فقط قرآن است زيرا كتب ديگر آسماني امتيازات قرآن را ندارند.
20. لئون تولستوي (فيلسوف و نويسنده ي مشهور روسي) : هركس بخواهد سادگي و بي پيرايه بودن اسلام را درك كند، بايد قرآن را بخواند، در آنجا قوانين وت عليماتي بر مبناي حقايق روشن و آشكار صادر و احكام آسان و ساده براي عموم بيان شده است.
نتيجه : بعد از خواندن مقالاتي از محققين و دانشمندان غربي در موردقرآن، دريافتم كه آنان بيش از بسياري از مسلمانان امروزي به عظمت و شگفت انگيز بودن آن پي برده اند، عده اي كه با انصاف و بدون اغراض سياسي و فقط به منظور تحقيق و كشف حقيقت به بررسي قرآن پرداخته اند و بيشتر آنان عضو آكادميهاي بزرگ علمي غرب هستند، خود به اسلام گرويده اند و عده اي ديگر نتايج تحقيقات خود را در اختيار كساني گذاشته اند كه از بيداري مسلمانان و توجه ي دوباره ي آنان به قرآن در هراسند تا آنها بتوانند با كمك گرفتن از اين تحقيقات راههاي جديدتري را براي دور نگه داشتن مسلمانان از قرآن تجربه نمايند.
